X
تبلیغات
خاطرات یک دختر ترشیده - ماجراهای من و زن دایی

خاطرات یک دختر ترشیده

ماجراهای من و زن دایی

ماجراهای من و زن دایی)1)


قبلا گفته بودم من یه زن دایی دارم که انگلیسیه...الانم اینجاست...خیلی خیلی کم فارسی بلده...مثلا :سلام...حالتون چه طوره؟..چایی میخورین؟..مرسی..
نمی دونم چقدر با فرهنگ انگلیسی جماعت آشنایی دارین..اینا ملتین که معروفن به حسابگری..وقتی یکی منطقی و حسابگرانه برخورد می کنه می گن:بابا انگلیسی!!..دایی قبل از اومدنش تصمیم داشت اینجا یه خونه بخره...در جریان ارزش پوند در برابر ریال!!! هم که هستین انشالله..از اونجایی که بعد از چیزی حدود 40 سال زندگی در انگلیس دیگه تعارف و ... تو کارش نیست به بابا گفت:من نمی خوام مزاحم کسی بشم..اما نه تنها بابا بلکه ما همگی دوست داشتیم بیان پیش ما..و طبقه ی بالا رو براشون آماده کردیم و اینجانب هم دی پورت!!:) شدم پایین..و بعد از عمری پادشاهی در یک قلمرو پهناور به کشور کوچکی به نام اتاق مهمان! در طبقه ی پایین تبعید شدم!جو گرفت منو!!...:)
دایی هم قبول کرد..و اینطوری شد که ما ساعات زیادی رو با همیم..گرچه همیشه بیرونن بقیه و من خونه ام !!..بسوزه پدر درس!!!!
آره...یه پا شدم چلنگر!!..با این تفاوت که نه میکروفن می ذارن جلوی دهنم و نه حقوق می ده کسی بهم!...جالبه...اینجا همه لا اقل دیپلم رو دارن!..و هیچکی نمی تونه حرف بزنه...منم هرجا با هم می ریم تمام وقت مشغول حرف زدنم..چون همه نوبتی میان و من باید حرفای همه رو ترجمه کنم...یه بار به یکی گفتم:پورسانت منو باید بدی...اونم گفت: اگه اینجوریه یکی رو استخدام می کنم...خاک بر سرم..می بینین؟...حاضره به غریبه بده به من نده...فامیل هم فامیل های قدیم!!...
خلاصه اینکه زن دایی فقط می تونه با بابا "من..داداشم..و مامانم حرف بزنه و دایی هم که جای خود داره...اینم از نظام آموزشی مملکت ما...همه بلبلن یه پا...یارو لیسانس شیمی داره..می گی حرف بزن می گه:..هوم...چی بگم؟؟
از پیر ها که هیچ انتظاری ندارم..!
یه چیز با مزه
دختر دایی من..سوفی سارا..یه دختر فوق العاده مستقله..نه مثل اکثر دخترای ایرانی که همیشه به یکی وابسته ان...یا پدر...یا شوهر...دیشب ماه عموم بود...اونجا که بودیم یه خانوم سن بالا از من پرسید:دخترشو نیاورده؟؟...من:نه!!..اون:وااا...اونجا تنها گذاشتتش و اومده؟؟..من:خب آره...اون یه دختر مستقل خودساخته اس...در ضمن بزرگه...27 سالشه..اون:به هر حال...مگه می شه آخه؟؟..
وقتی برای زن داییم تعریف کردم کلی خندیدیم...اون خانومه خبر نداره...دختر دایی من مدت هاست که تنها زندگی می کنه..
اینم یکی از تفاوت های اینجا و اونجا..اینم بگم که واقعا دختر موفقیه و الان مدیر عامل یه شرکت بزرگه ..
***
می گه
میان ماه من با ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است
***
دارم سعی می کنم غمامو کمتر اینجا بنویسم..شما چه گناهی کردین آخه؟ا
+ نوشته شده در  88/05/03ساعت 22  توسط a-h  |